مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

139

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كنيم . جعفر گفت : ايها الخليفه ، من از بهر شما مشترى آورم كه ماهيان شما را شرى كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و چهل و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خليفه هرون الرشيد گفت : اى جعفر ، بپدران پاكم سوگند كه هركس از آن ماهيان كه در نزد استاد من ، خليفه صياد است ، يك ماهى از براى من بياورد ، او را يك دينار زر سرخ دهم . پس منادى در ميان لشكر ندا كرد كه : بدويد و ماهى از بهر خليفه شرى كنيد . در حال ، مملوكان بسوى دجله بشتافتند و در هنگامى كه خليفه بانتظار هرون الرشيد ايستاده بود ، مملوكان از چهار طرف برو گرد آمدند و ازو ماهى گرفته ، بدستارچهاى نو ميگذاشتند و از بهر ماهى با يكديگر جنگ ميكردند . خليفهء صياد گفت : شك نيست كه اين ماهيان از ماهيان بهشتند . آنگاه دو ماهى بدست راست و دو ماهى بدست چپ گرفته ، بدجله اندر شد و تا سينه فرورفت و مىگفت : خداوندا به حق ماهيانت سوگند مىدهم كه شريك من ، ناىزن را همين ساعت برسان . ناگاه غلامكى ديرتر از غلامان ديگر برسيد . ديد كه ماهى نمانده . به چپ و راست نگاه ميكرد . خليفه صياد را ديد كه در آب فرورفته و ماهيان در دست دارد . بانگ بر صياد زد كه : نزد من آى . صياد گفت : اى غلام ، پى كار خويشتن شو و سخن دراز مكن . آنگاه غلامك پيش رفته ، گفت : اين ماهى از براى من بياور تا قيمت ماهى بدهم . خليفه صياد گفت : مگر تو عقل ندارى ؟ من اين ماهيان نخواهم فروخت . آن غلام ، دبوس بركشيده ، بسوى او رفت . خليفه صياد ، ماهيان بسوى او انداخته ، گفت : اى شقى ، مزن كه انعام از دبوس بهتر است . آن غلام ، ماهيان برداشته ، بدستارچه بگذاشت و دست در جيب برده ، دينار و درمى در جيب خود نيافت . بصياد گفت : ترا بخت شوم است . به خدا سوگند مرا دينارى و درمى نيست . و لكن